پرنیاپرنیا، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 21 روز سن داره

پرنیا نانازترین شکوفه بهاری

پرنیا نفس مامان و آراد جیگر خاله

سلام قشنگی مامان وبابا .         (بقیشو مامان جون از زبون پرنیا نوشته ) این پسر خاله جونیمه (خاله لادن) .آراد سه ماه از من کوچیکتره تازشم خیلی دوستش دارم اونم منو دوست داره. مامانی وبابایی هم ما رو خیلی دوست دارن آخه ما دو تا اولین نوه هاشونیم. تازشم ما هم عاشق مامانی جونی وبابایی جونی هستیم آخه خیلی مهربونن . وقتی میرم خونه بابایی محمودی زنگ که میزنم ( البته من که خیلی کوچولو ام قدم نمیرسه مامان بغلم میگیره) کلی خوشحال میشم وبال در میارم کلی هم قیافه میگیرم و با لبخند وذوق بسیار دیدنی منتظر میمونم تا گوشی آیفونو مامانیم یا باباییم بردارن با من خوش وبش کنن این کار هر روزمه!     ...
31 مرداد 1392

دردونه عاشق ماشین سواری !

سلام دردونه مامان وبابا . وقتی دیگه خیلی گریه میکردی وبیقرار بودی مامان چاره ای نداشت جز اینکه به تنها راه حلی که با اون میتونست ساکتت کنه, متوسل بشه. بابا که ماموریت بود ومن مجبور بودم بذارمت توی کریر و توی سرما کلی بپوشونمت که سرما نخوری  وببرمت ماشین سواری, تازه توی ماشین باید حتما روبروی من بودی و صورتم رو موقع رانندگی میدیدی وگرنه....  . قربونت برم عسلم که نمیخوای حتی یک لحظه هم مامان از کنارت دور بشه .   اینم مدرک!   ...
30 مرداد 1392

هفت ماهگی وهشت ماهگی ناز دخملیم

  مامان جونم سلام.قربونت برم جیگر طلا کم کم موهات که ریخته بودن دارن رشد میکنن و روز به روز شیطون تر ونانازتر میشی. عاشقتم وروزی هزار بار خدا رو شکر میکنم که تورو به من هدیه داد. نفسم اونقدر به من وابسته شدی که وقتی حتی برای چند ثانیه از جلوی چشات دور میشم مدام جیغ وداد میزنی وگریه میکنی تا من برگردم . پرنسسم آخه من بدون تو کجا برم ؟ معلومه که هر جا برم تو رو هم میبرم تو قلب منی, نفس منی, عمر منی .بدون نفس مگه میشه زنده بود؟     هنوز هشت ماه عسلم تموم نشده بود که دخملم مریض شد وپنج شبانه روز تب بالای 39 درجه داشت. دکتر ها میگفتند عفونت ویروسی بوده, از شدت تب واسهال شدید ضعیف شده بودی وهیچ چیزی نمیخوردی به زور دار...
30 مرداد 1392

چهار, پنج وشش ماهگی پرنیای خنده رو

گلکم وقتی 4 ماهش تموم شد خیلی تلاش میکرد که بتونه گردن بگیره وسرشو خودش از روی زمین بلند کنه .کوچولوی با اراده من عاشقتم یه دنیا       موهای سرت کم کم ریختن تاموهای خوشگل تری رشد کنه .قربونت برم که هروز صبح با اون چشمای خوشگلت وبا لبهای نانازت به مامان میخندیدی واز خواب بیدار میشدی .   دنیا دیگه مثل تو نداره                      نداره نمیتونه بیاره                             ...
30 مرداد 1392

اولین روز زمینی شدن فرشته کوچکم پرنیا

                                     به نام پروردگار زیباییها. به نام او که ثمره زندگی ام را تو قرار داد، تویی که تمام وجود منی، با عشق به تو، زندگی می کنم تویی که با آمدنت روحی تازه به زندگی من و پدرت دادی و هنر عشق ورزی را بار دیگر به یادمان آوردی، دلبندم تو همانی که سالها نهایت آمالم بودی و همانی که.... صدای گریه ی تو لحظه ای که پا به این دنیا نهادی زیباترین و الهی ترین صدایی بود که تاکنون شنیده بودم و فقط به عشق دیدن روی ماهت ماههای آخر بارداری را روزشماری و ساعت شماری می کردم. روزهای آخر ب...
30 مرداد 1392

ده ماهگی ویازده ماهگی دردونه مامان وبابا

                                               سلام قند وعسل, شاخه نبات. روز بیست وهشتم اسفند بدون کمک وبه تنهایی تونستی بشینی. بعد از اون عاشق نشستن روی مبل بودی هیچکس هم نباید نزدیکت میشد, میخواستی به همه بگی که خودت تنهایی وبدون کمک نشستی مامانی عزیزم .ذوق کردنت توی عکس همه چی رو نشون میده .                      &n...
29 مرداد 1392

دوماهگی وسه ماهگی نفسم پرنیا

دیگه جیگر طلای مامان مثل قبل خوب نمیخوابید وزیاد سرو صدا میکرد وشب تا صبح وصبح تا شب بیدار بود .مامان مجبور بود تموم شب بیدار باشه تا فرشته کوچولو خدایی نکرده ناراحت نباشه تازه شیر هم خوب نمیخوردی ومامان مجبور بود دایم با شیر دوش برقی شیر بدوشه وکم کم بده بخوری آخه خیلی کوچولو بودی یه ذره که سینه مامان رو میگرفتی میمکیدی زود خسته میشدی ولی با شیشه راحت میخوردی آی تنبل!       این هم یه مطلب جالب !موقع خواب پرنیا فوق العاده به نور وصدا حساس بود. وقتی پرنسس میخوابید باید خاموشی مطلق بود فقط یه چراغ خواب کوچولو اشکالی نداشت وسکوت مطلق بدون پچ پچ!      قربونت برم عسلم که اینقدر قیافه معصو...
28 مرداد 1392

اتل متل پرنیا

                                 اتل متل قلقلی                            یه دخمل فسقلی               اسمش چیه؟پرنیا                        نفس مامان,عزیز بابا   &...
28 مرداد 1392
1